νΗγ ήΡΒδی εέΚε

 

بـسـم اللّه الرّحـمـن الرّحـيـم

 حـم (1) و الكـتـاب المـبـين (2) انا جعلناه قرانا عربيا لعلكم تعقلون (3) و انه فى ام الكتاب لدينا لعلى حكيم (4)

ترجمه آيات
حم (1).سوگند به كتاب روشنگر (2).
ما آن را قرآنى عربى قرار داديم‏، باشد كه بينديشيد (3). و همانا كه آن در ام الكتاب (لوح محفوظ) نزد ما بلندمرتبه و حكمت آميز است‏ (4). (سوره زخرف آيات 4 – 1)

بيان آيات
اين سوره بطورى كه آغاز و انجام آن و نيز مطالبى كه بين اين آغاز و انجام فاصله شده شـهـادت مـى دهـد، در مـقـام انـذار و هـشدار دادن بشر است .

مفاد و غرض كلى سوره مباركه زخرف

در اين سوره اين معنا را خاطر نشان مى سازد كه سنت الهى بر اين جريان يافته كه انبياء و رسـولانـى بـرگـزيـنـد، و كـتـاب و ذكـرى بـر آنـان نـازل كـنـد، و هـيـچـگاه اسراف و افراط مردم در قول و فعلشان او را از اين كار باز نمى دارد، بـلكـه هـمـواره رسولان و انبيايى فرستاده ، و استهزاء كنندگان و تكذيب كنندگان ايشان را هلاك نموده ، و سپس به سوى آتشى جاودانه سوق داده است .
و در اين بيان نخست مساءله ارسال رسـل را بـه طـور اجـمـال ذكـر مـى كـند، و سپس از بين آنان ابراهيم و سپس موسى و آنگاه عـيـسـى (عـليـهما السـلام ) را نـام مـى بـرد، و مـطـالبـى از اسـراف كـفـار نـقـل نـمـوده ، از آن جـمله يكى از مهمترين گفتار آنان را كه مى گفتند خداى سبحان برای خود فرزند گرفته ، و ملائكه دختران او هستند ذكر مى كند. و اين بدان جهت است كه نسبت به خصوص ايـن عـقـيـده و رد آن عـنـايـت داشـتـه ، و بـه هـمـيـن جـهـت آن را مـكـرر نقل مى كند و جواب مى گويد، و گويندگان آن را به عذاب تهديد مى كند، البته در اين سوره حقايق متفرق ديگرى نيز هست .
و ايـن سـوره بـه شـهـادت مـضـامـيـنـش در مـكـه نـازل شـده ، مـگـر آيـه (و اسـئل مـن ارسـلنـا مـن قـبـلك مـن رسـلنـا...) كـه هـنـوز بـراى مـا ثـابـت نـشـده كـه در مـكه نازل شده ، و به زودى در باره اش سخن خواهيم گفت - ان شاء اللّه تعالى .

و الكتاب المبين

از ظاهر اين جمله برمى آيد كه سوگند است ، و جواب آن جمله (انا جعلناه قرانا عربيا) - تـا آخـر دو آيه - مى باشد. و اين كه قرآن را كتابى مبين خوانده ، بدين جهت است كه قـرآن طـريـق هـدايـت را ظـاهر مى كند، همچنان كه فرموده : (و نزلنا عليك الكتاب تبيانا لكل شى ء) و يا بدين جهت است كه خودش ظاهر و روشن است ، و نقطه ضعفى در آن نيست ، همچنان كه در اين باره نيز فرموده : (ذلك الكتاب لا ريب فيه ) .

انا جعلناه قرانا عربيا لعلكم تعقلون

ضمير در (جعلناه ) به كتاب برمى گردد، و معناى (قرانا عربيا) اين است كه اين كتابى است كه به لغت عربى قرائت مى شود. (لعلكم تعقلون ) اين جمله غايت و غرض جعل آن كتاب را بيان مى كند.
و هـمـيـن كـه امـيـد تـعـقـل و فـهـمـيـدن مـردم را غـايـت و غـرض جـعـل مـذكـور قـرار داده ، خـود شـاهـد بـر ايـن اسـت كـه قـرآن قـبـل از آنكه به زبان عربى درآيد، در مرحله اى از كينونت (هستى ) وجود داشته كه در آن مـرحـله عـقـول بـشـر دسـتـرسـى بـدان نـداشـتـه ، بـا ايـنـكـه كـار عـقـل ايـن اسـت كـه هـر امـر فكرى و مساءله ذهنى را درك كند، هر چند كه آن مساءله در نهايت درجه دقت و لطافت باشد.
در نـتـيجه از اين آيه فهميده مى شود كه كتاب بر حسب موطن نفس الامرى و واقعيتش مافوق فكر و اجنبى از عقول بشرى است ، و خداى تعالى آن را از آن موطن پايين آورده ، و در خور فـهـم بـشـر كـرده ، و بـه لبـاس واژه عـربـيـت در آورده ، بـه ايـن امـيـد كـه عـقـول بـشـر بـا آن انـس بـگـيـرد و حـقـايـقـش را بـفـهـمـد. و چـون استعمال كلمه (اميد) در باره خداى تعالى صحيح نيست ، لاجرم بايد گفت اميد قائم به مقام و يا به مخاطب است ، نه به خود گوينده ، كه خداى تعالى است .

و انه فى ام الكتاب لدينا لعلى حكيم


اين جمله آنچه را كه آيه قبلى بيان مى كرد تاءكيد نموده و روشن مى سازد، و آن اين بود كه قرآن كريم در موطن اصليش ما فوق تعقل عـقـول اسـت . ضـمـير در (انه ) به كتاب بر مى گردد. و مراد از (ام الكتاب ) لوح محفوظ است ، همچنان كه آيه (بل هو قرآن مجيد فى لوح محفوظ) به آن تصريح دارد. و اگـر لوح مـحـفـوظ را (ام الكتاب ) ناميده ، بدين جهت است كه لوح محفوظ ريشه تمامى كتب آسمانى است ، و هر كتابى آسمانى از آن استنساخ مى شود. و اگر كلمه (قرآن ) را مـقـيـد بـه قـيـد (ام الكـتـاب ) و (لدينا) كرد، صرفا به منظور توضيح است ، نه احـتـراز. سـاده تر بگويم : براى اين بود كه بفرمايد قرآن همان كتابى است كه نزد ما است ، نه اينكه بفرمايد قرآن دو تا است يكى نزد ما و يكى هم نزد ديگرى .

شـــرح مـــراد از ايـــنـــكـه در وصـف قـرآن فرمود: (و انه فى امّ الكتاب لدينا لعلىّ حكيم)

و معناى آيه اين است : قرآن كريم در حالى كه در ام الكتاب و نزد ما بوده و همواره هست هر آينه بلند مرتبه و سرشار از حكمت است . و به زودى - ان شاء اللّه - در اواخر سوره جاثيه گفتارى در معناى ام الكتاب خواهد آمد.
و مراد از اينكه فرمود: (لعلى ) به طورى كه از مفاد آيه قبلى استفاده مى شود اين است كـه قـرآن در آن حـال كـه در ام الكـتـاب بـود قـدر و مـنـزلتـى رفـيـع تر از آن داشت كه عـقـول بـتـوانند آن را درك كنند. و مراد از اين كه فرمود (حكيم ) اين است كه قرآن در ام الكـتـاب يـك پـارچـه بـوده اسـت ، و مـانـنـد قـرآن نـازل شـده مفصل و جزء جزء و سوره سوره و آيه آيه و جمله جمله و كلمه كلمه نبوده . اين معنا را از آيه شريفه (كتاب احكمت آياته ثم فصلت من لدن حكيم خبير) نيز استفاده مى كنيم .
و اين دو صفت ، يعنى صفت (على ) و (حكيم ) ، دلالت مى كنند بر اين كه ام الكتاب ، فوق عقول بشرى باشد، چون عقل بشر در فكر كردنش تنها مى تواند چيزهايى را بفهمد كـه در آغاز از قبيل مفاهيم و الفاظ بوده باشد، و از مقدماتى تصديقى تركيب شده باشد كـه هـر يـك مـتـرتـب بـر ديگرى است ، مانند آيات و جملات قرآنى . و اما چيزى كه ماوراى مـفـاهـيـم و الفـاظ اسـت ، و قـابـل چ بـه اجـزاء و فصول نيست ، عقل راهى به درك آن ندارد.
پس حاصل معناى اين دو آيه اين شد: كتاب در نزد ما در لوح محفوظ مقامى رفيع دارد و داراى احـكـام و اتـقـانـى اسـت كـه بـه خـاطـر هـمـان مـقـام رفـيـع و آن احـكـام و اتـقـان عـقـول دسـتـرسـى بـدان نـدارد، و مـا آن را نـازل و در خـور درك عقول كرديم ، يعنى آن را خواندنى و عربى كرديم ، باشد كه مردم آن را بفهمند.

گفتارى دو احتمال درباره (لعلكم تعقلون ) و پاسخ به آن

در ايـن جـا ممكن است كسى بگويد از ظاهر جمله (لعلكم تعقلون ) برمى آيد كه فهميدن ايـن قـرآن عـربـى بـراى مـردم مـمـكـن اسـت و مـا مـى تـوانـيـم ايـن كـتـاب را كـه نـازل و در خـور فـهـم بـشـر شـده اسـت و بـه صـورت كـتـابـى عربى درآمده بخوانيم و تـعـقـل كـنـيـم ، حـال يـا اين است كه اين درك و تعقل ما از قرآن عين همان چيزى است كه در ام الكتاب است و مطابقت تام و تمام دارد، و يا اين است كه كاملا مطابق آن نيست .
قـسـمـت دوم قـطـعـا بـاطـل است ، براى اينكه خود خداى تعالى مى فرمايد: (و انه فى ام الكـتـاب قـرآن در ام الكـتـاب اسـت ) و نـيـز مـى فـرمـايـد: (بل هو قرآن مجيد فى لوح محفوظ) و مى فرمايد: (انه لقرآن كريم فى كتاب مكنون ) ، پـس قـهرا درك قرآن درك همان است كه در ام الكتاب و در لوح محفوظ و در كتاب مكنون است .
پس از آن دو احتمال تنها احتمال اول را مى توانيم بپذيريم ، و بگوييم آنچه از قرآن مى فـهـمـيـم هـمـان اسـت كـه در ام الكـتـاب اسـت ، و بـا ايـن حـال ديـگـر چـه مـعـنـا دارد كـه گـفـتـه شـود قـرآن عـربـى كـه نـزد مـا اسـت قـابـل درك هـسـت ، ولى آنـكـه در ام الكـتـاب و نـزد خـدا اسـت قابل درك و تعقل نيست ؟
در پاسخ مى گوييم از كجا كه نسبت بين قرآنى كه نزد ما است و آنچه در ام الكتاب است نـسـبـت مـثـل و مـمـثـل نـبـاشـد، مـثـل هـم عـيـن مـمـثـل هـسـت ، امـا آن كـس كـه چـيـزى بـرايـش مـمـثـل شـده ، از آن مـمـثـل بـه جـز مـثـل را نـمـى فـهـمـد و راهـى بـراى درك حـقـيـقـت ممثل ندارد - دقت فرماييد -.
از آنـچـه گـذشـت روشـن گـرديـد كـه وجـوهى كه مفسرين در تفسير دو وصف (على ) و (حكيم ) آورده اند ضعيف است ، مثل كلام بعضى از ايشان كه گفته اند: مراد از (على ) بودن قرآن اين است كه در بلاغتش عالى و روشنگر هر چيزى است كه مردم بدان محتاجند. و يـا گـفـتـه انـد: مـعـنـايش اين است كه قرآن بر هر كتابى ديگر برترى و علو دارد، چون اعجازى خاص به خود دارد، و ناسخ هر كتاب ديگر است و هيچ كتابى نسخش نمى كند. و يا گفته اند على يعنى اينكه ملائكه و مؤ منين آن را تعظيم مى كنند.
و مـثـل كـلام بعضى ديگر كه در معناى كلمه حكيم گفته اند: يعنى حكمت بالغه را اظهار مى دارد. و يـا گـفـتـه انـد: قرآن جز با حكمت منطبق نمى شود، و جز حق و صواب نمى گويد، پس در حقيقت توصيف آن به وصف حكيم توصيفى است مجازى و به منظور مبالغه .
ضـعـف ايـن وجـوه بـا دقـت در مـفـاد آيـه قـبـلى روشن مى شود، و نيز روشن مى شود كه با نزول و در خور فهم بشرى ساختن ، ام الكتاب ، قرآنى عربى شده است .