95 - page 5

انقلاب، و میدان انقلاب تا میدان آزادیکه مســیر اصلی
راهپیمایی بود و در کل میدان امام حســین به اینطرف
مسیری بود که ما عکاسی میکردیم.
یکبار در خیابان انقلاب، پیچشــمیران ، مشغولعکس
گرفتــن از تظاهراتبودم. آنروز تظاهراتســازماندهی
شــده نبود. داشتم از مردم عکسمیگرفتمکه یکافسر
مرا گرفتو دوربین ام را زد زمین. که لنزشپرید بیرونو
در آن باز شده بود و تمام اسلایدها از بین رفتو سوخت.
یکبار هم بهار ســال ۸۵۳۱نرسیده به پلچوبی داشتم از
یکدیوار نوشــته که پایین یعنیحدود ۰۶، ۰۷ ســانتی
متر بالاتر از زمین نوشــته شده بود عکسمیگرفتم یک
نوشــته یشابلونشــده بود. عکسرا که گرفتم و تمام
شــد دیدم یکجفت پا کنارم هستســرم را بلند کردم
کار میکنی؟ گفتم
دیدم آقاییکنارم ایســتاده، گفتچی
دارم عکــسمیگیرم کــه داد زد غلطمیکنیو با لگد
زد به تختســینه ام. از پشت افتادم . مردم کمککردند
و شــروعکردند به دفاعکردن از منکه دارد سند برداری
بالاخره طرفرا قانع کردند
مــیکند کارینمیکند
و از منعذرخواهیهمکرد و قضیه به خیر گذشــت.حتی
تعارفکرد که بیا داخل مغازه چای بخورکه من بساطم را
جمع کردم و برگشتم. عکاسی اسلایدها را که انجام دادم،
چونکار پژوهشــی بود و سنگین، استاد انواریاین پروژه
را به من و خانم نفیســه بزرگزاده شهدادیمحول کرد و
پیشــنهاد داد ما با هم دو نفری این پروژه را انجام دهیم.
کار فوق العاده سنگینی بود و ۰۰۶۱ اسلاید همداشتیمکه
بایــد از بین آنها ۰۰۲ تا را انتخابمیکردیم و در نهایت
بخشبندیآنها و تعداد ســئوالات، پرسشنامهها ، جواب
. فکر
گرفتن ها و در شــیت ها پیــاده کردن و
میکنمچیزیحدود ۴ تا ۵ ماه اینکار طولکشید. داخل
دانشــکده به ما اتاقیداده بودند که در آن زمان دانشکده
به کســانیکه پروژه یدیپلممیگذراندند اتاقمیدادند
و از دانشجوهایسال پایینهم میشد برای انجام پروژه
ها بر مبنایکمــکآنها، اینرا به
کمــکگرفتو معلم
عنوانکار کلاسیآنها منظور میکردند. بنابراینمیتوان
گفت این پروژه با یکگروه ششهفتنفره انجام شد که
در واقع متولی اصلی پروژه من و خانمشهدادی بودیم.
اینکه چند درصد از
ً
نتایجعجیبغریبی به دستآمد مثلا
شعارها به صورت افقی بر روی دیوارها نوشته شده است؛
بامزه استکه ۵۸
ً
چند درصد عمودینوشــته شده ؟ مثلا
درصد افقی نوشــته شــده و ۴۱ درصد عمودی. این یک
درصد به یکشکلی مورب نوشته شده است.
یکدرصد اســ یدها مربوط به بالایشهر بوده. هفتاد و
یکو نیم درصد مالمیانه یشــهر بوده ـ همان قسمت
هاییکه اشاره کردم ـ و ۲۲ و نیم درصد مربوط به پایین
شهر بود. این آمارهایی بود که ما به دستآوردیم و زمینه
هایایندیوار نوشــتهها ، ابزارها، رنگدیوارنوشــتهها،
اینکه شــابلونی بوده، خط
ً
نوع خطدیوار نوشــته ها مثلا
خط
دستنویسســریع بوده، کســیکه می نوشته خوش
اینکه
ً
نوشــته بوده یا بد خط بوده، روحیه یشعارها مثلا
پرخاشگرانه و مهاجم بوده مانند شعارهای مرگ بر شاه یا
حتیخبر از یکواقعه ایمی داده که این تعداد در فلان
جا شــهید شــده اند یا ارتشبه فلانجا حمله کرده و یا
فلانجا توسط انقلابیون فتحشد به طور جداگانه بررسی
شد. گروه های مختلفی در شهر در جریان انقلابحضور
هر چــه به روزهایپیروزی
ً
داشــتند. مهمتر اینکه تقریبا
انقلاب نزدیکتر میشــدیمخود دیوار نوشــته ها انگار
به یــکروزنامه ی دیواری تبدیل میشــدند. البته نه
روزنامه ایکهجزییاتداشــته باشــد ولیصبح بهصبح
که می رفتی می دیدیخبرها رویدیوارها نوشــته شده
بود. بارها شد مسیریرا که من می رفتم به خصوصدور
عصر بود و دیوارها را
و بر دانشــکده یما که چهارراه ولی
هایجدید بر دیوارها
مرور می کردم می دیدم که شــعار
اضافه شده.
از نظر زبانهم ایندیوار نوشــتهها را بررسیمیکردیم
که چند درصد آنها به زبان فارسی بود چند درصد به زبان
انگلیســیو چند درصد به زبانعربیچونگاهیآیاتی از
قــرآن یا روایت های مختلف روی دیوارها نوشــته
میشد. همچنینبررسیمیکردیمکهچند درصد مذهبی
بود، چند درصدچپی بود و چند درصد ملی . چقدر روحیهی
جدیداشــتند چقدر روحیه یشــعر و طنز داشتند چقدر
کارتن و کاریکاتور، بود آگاهی دهنده چقدر بوده هشــدار
دهنده چقدر . اینها در حقیقتنکاتو مضامینی بود که ما
بررســیکردیمو بعد نتایجو تحلیلآنها را در اینکتابچه
یا رساله منعکسکردیم. گفتمکه چیزیحدود ۵ ماه طول
کشید ما صبح تا شبکار میکردیم. آنزمانکه عکاسی
دیجیتال نبود تا ما بتوانیم بلافاصله کارها را رویکامپیوتر
بگذاریم ، کار در لابراتوار عکاسیهم داشتیم. خوشبختانه
کنار اتاقیکه در دانشکده به منداده بودند یکدستشویی
و حمام بود که مــا آن را تبدیل به تاریکخانه عکاســی
کردیــم و همانجا فیلم را ظاهر میکردیم و عکسها
را چاپمیکردیم. البته سیاه و سفید.
حالا ما به عنوان دانشــجویرشته طراحیگرافیکیک
خروجیتصویریهم باید داشــته باشیم. صرفاینکه این
همه عکسگرفته ایم که نمیشــود. به این فکر افتادیم
کهچه کنیمو چه نکنیم. یکســالقبل از انقلابسال۶۵
آقایممیز معلمدانشــکده یما نبود ایشانمعلمدانشگاه
تهران بود و تا جایی که من یادم هســتدانشگاه تهران
محدودیتهاییداشــتکه اســاتیدشنمی توانستند در
دانشگاه هایدیگر درسبدهند.
ما دانشــجویدانشــگاه هنر فعلی بودیم که در آن زمان
دانشگاه هنرهای تزیینی بود. دستکم میشود گفتکه
دانشــگاه تهران نسبتبه دانشکده یما حساسیتداشت
یعنییکجور رقابتبیندانشــجویانو اساتید و هم بین
ســاختار اداری ایندو دانشــگاه بود به همیندلیل آقای
اجازه
ً
ممیز که معلم رســمی دانشــگاه تهران بود، ظاهرا
نداشــتکه جایدیگریدرسبدهد. ســال۶۵ بود و ما
به این فکر افتادیم که اســتادهایی مثل آقای ممیز، سید
محمد احصایی ،جلالشباهنگی، پرویز کلانتریچرا نباید
در دانشــکده یما درسبدهند. وزیر وقتفرهنگو هنر
برایافتتاحیه ینمایشگاهی به دانشکده، آمده بود، مندر
آنسال نماینده یکلاسخودمان بودم و چون از عشایر
بودم و به دســتور او به دانشگاه آمده بودم و بورسیه بودم،
هر وقتکه می آمد ســراغیهــم از من میگرفتمن
هم روداریکردم و گفتم آقا جریان از این قراره و ســطح
یما ضعیفاست. گفتخببرویدهر
آموزشــیدانشکده
آقایممیز.
ً
معلمیکه دلتانمیخواهد بیاورید گفتیم مثلا
گفــتبروید بیاورید منحلشمیکنم. البته ما قبل از آن
جســته گریخته به دانشــگاه تهرانو قاچاقیسر کلاس
های آقایممیز مــی رفتیم. با آقایممیز صحبتکردیم
و قبول کرد که بیاید. تا روزیکه وزیر آمده بود دانشکده،
از آقایممیز و آقایاحصاییهمدعوتشــد و تشــریف
آوردند و از همان ترم درسما با آقایممیز شــروعشــد
به همیندلیلمنخوشــبختانه در سالهایآخر با آقای
ممیز کلاسداشتم. استاد انواریخیلی به مسایل تحقیقی
تمام نیرو و فشارشرا
ً
و پژوهشــیعلاقه داشــتو واقعا
گذاشــته بود که این بخشاز کار درســتانجامشــود و
خوشــبختانه خیلیهمخوب انجام شــد ولیحالاچطور
می توان از این نتیجــه گیریکرد و آن را تبدیل به یک
ســریکارهایتصویریبکنیم تــا بتوانیم نمره یپایان
کار را بگیریمخودشمســئله ایبود ولیچون پایآقای
ممیز به دانشکده یما باز شده بود من بازهم پیشایشان
رفتم و قضیه را مطرح کردم گفتکه « بله شــنیده بودم
که چندتاییدارند رویدیوار نوشــته ها کار میکنند پس
تو هســتی.. » گفتم بله منهستمو خانمشهدادی. گفت
«خیلــیخبجمعه ها خوبه براتونمن بیام پیشــتون؟»
میشــه گفتچیزیحدود ســه
ً
گفتیم بله عالیه. تقریبا
مــاه ما هر هفته جمعه ها چشــم بــه راه بودیمکه آقای
ممیز حوالیســاعت۰۱ بیایند. آقایممیز آمد و کارهای
تحقیقاتی ما را دید، تشویقمان کرد و گفت اسلایدهایتان
را بیاورید ببینم. ما همســیاه سفیدها را چاپعکسزدیم
و رنگیها را با پروژکتور نشــان ایشان دادیم. آقایممیز
گفتند شما می توانید از اینکارها تعدادی پوستر دربیاورید
منتهیخیلی نباید دخل و تصرف بکنید باید اصالت آن را
حفظکنید و با ایندیدگاه کار کنید که اینها به عنوان یک
ســریپیام هایمردمی از زبانخودشان تبدیل به پوستر
شوند . اگر اینها بخواهند بازتولید بشوند چگونه این پیام ها
را با این تصاویریکه رویدیوار هســتمی توانید تلفیق
کنید و تبدیل به پوســتریکنید که بتواند همان ادامه ی
متفاوتی نباشد. انگار که از
ً
راه کار مردم باشد و چیز کاملا
زبان مردم ویژوال ها را بگیریم و تبدیلشان بکنیم به یک
کاریکه دوباره به مردم بر میگردد و با
سری پوستر
دیدن آنها مردم بگویند اینکار خود من بود، این نوشــته
نوشــته یمن بود ولی با یکتیتر، یکشعار و یا نوشته
ایروی آن
ما هم یکســری از اینعکسها و اسلاید ها را انتخاب
کردیم. فکر کنم همه را در اندازه ی۹ در ۲۱چاپعکس
زدیــمو برایهفتهیآینده آمــاده کردیمکه آقایممیز
ببیند اینها قابلیتخروجی به صورتپوســتر را دارد یا نه.
یادم هســتکه از بین این۰۰۲ تایــیکه انتخابکرده
بودیم۰۵، ۰۶ تایــی را چاپزدیم و آماده کردیم و خیلی
دســتو دلمانمــی لرزید که الان آقــایممیز بیایند و
ایشان آمدند و نشستند
بگویند اینها مزخرفهستند و
و یکی یکــیکارها را دیدند؛ بعضی را اینور گذاشــتند و
بعضیرا پرتکردند آنور و در جمعشــد ده، دوازده تا که
گفتاینها بد نیســتند و بقیه بــه درد نمیخورند، منتهی
هنوز در خیلیجاها دیوار نوشته ها به قوتخودشان باقی
ها از هر چیکه مانده با این
هستند تو الان برو تو خیابان
دید شروع کن به عکاســیکردن . هنوز پاکسازیشروع
نشــده بود (چون بعد از انقلاب به دستور دولتوقت اگر
اشتباه نکنم بازرگان، قرار شد که در و دیوار شهر پاکسازی
شود. گفتند دیگر انقلاب تمام شده و مردم باید به زندگی
عادی برگردند و شــهرها را تمیز بکننــد. هنوز این اتفاق
نیفتاده بود و کسیهمخبر نداشتکه این اتفاققرار است
گفته بودند کهخود منهم از این
ً
بیفتــد.) آقایممیز قبلا
دیوارنوشته ها عکاسیمیکنم و خبر دارم که یکیدو نفر
دیگر هم عکسمیگیرند. ایشان گفتند از عکسهاییهم
که گرفتی یکی یککپــیهم به من بده و گفتند همین
الان برو ســر کوچه یکاشــانچی تویخیابون انقلاب
دستچپ، منداشــتم می آمدم یککار خوبدیدم که
تصویریهمهســت؛ یککار کلیشه با شابلونکه شاه را
به دار آویخته اند. به مرور و اواخر انقلاب اینکلیشــه ها
ی
اواخر انقلابمد شده بود. همه
ً
خیلی بیشــتر شد. اصلا
فکرها را شــبها در خانه شابلونمیساختندچونخیلی
سرعت داشــت یعنی به فاصله ی یکدقیقه به راحتی
میتوانستند یکشابلونرا فیکسه بکنندوسریعقایمشوند.
اوایلخیلیدیوار نوشتهها را با ماژیکمینوشتنددرستمثل
چیزیکه قبلاز آنمخفیانه در جاهایعمومیمی نوشتند
حالا رویدیوارهایســطحشــهر می نوشتند. نقاشی به
ندرترویدیوارها دیده میشد. هرچه به پیروزی انقلاب
نزدیکتر میشــدیمهم ابزار کار پیشرفتکرده بود هم
تکنیکهایکار گســترده تر شــده بود. رویدیوار ها و
بدنه های فلزی با قلم مو و رنگبیشتر می نوشتند. اواخر
کهشــابلونها زیاد شده بود گاهیپیشمیآمد که گروه
هایی را میدیدم که تا شــابلون را می زدند از آنعکس
میگرفتم. عکسرویجلد پایان نامه همعکســی است
که جلویدانشــگاه تهران ،چند لحظه بعد از کســی که
دســتخونی اشرا به دیوار زده بود گرفته شده است. که
اند.
عکسآن را خانمشهدادیگرفته
1...,6,7,8,9,10,11,12,13,14,15 2,3,4,40
Powered by FlippingBook