95 - page 11

خواستند مطالبي را به دروغ در ميان پرونده
ولي آنها مي
ها
من بگذارند تا به آن اعترافکنم. وقتيکه از شکنجه
اي نگرفتند، شــبهنگام ما را از هم جدا کردند.
نتيجه
لحظاتي بعد مندوباره زير شــکنجه و آزار و اذيتقرار
خواستم
گرفتم. با فريادهايدلخراشاز مادرم کمکمي
دانســتم مادرم با
لرزيدم. در آن موقع نمي
و به خود مي
شد.
هايمنچه حالي مي
ناله
لرزيدم
ترسيدم، مي
کرد: «مي
طور که خودشنقل مي
آن
گفتــم: آخر خدايا اين
ريختم و با خود مي
و اشــکمي
چه وضعي اســت! چطور تاببياورم! گلزندگيم را پرپر
کنند! خودتدرياب. تا ساعتچهار صبحچونمرغي
مي
زدم تا اينکهصداي
پرکنده خود را به در و ديوار زندانمي
زنجير را شــنيدم. به طرفدر سلولخيز برداشتم. ديدم
آورند. آن قدر
کشان روي زمين مي
دو مامور او را کشان
دانمدر آن بازداشتگاه جهنميکسي
جيغ زدم که بعيد مي
هاي آبهم او
صدايم را نشنيده باشد. وقتي ديدم سطل
آورد ديگر ديوانه شــدم. از ســوراخ در،
را به هوشنمي
کردم. در
جان دخترم نــگاه مي
بهتزنده به جســم بي
همينحــالصوتزيباي تلاوتقــرآن من را به خود
آورد؛ و اســتعينوا بالصبر و الصلوه و انها لکبيره الا علي
شد که
الخاشعين. قرآنچنان با صوتزيباييخوانده مي
داد.
گفتو مرا خطابقرار مي
انگار خود خدا ســخنمي
صــدا ،صدايآيتاللهربانيشــيرازيبود که با صداي
داد. برخاستم دست به سوي آسمان
سوزناکدلداريم مي
گرفتمو گفتمهمه چيز و همه کسرا به دســتتواناي
خواهم.»
خودتسپردم. زندگي دخترم را هم از تو مي
جالباينجاستکه در اينکتاباز رهگذر خاطراتخانم
هاي آنها
هايديگر و فعاليت
دباغ با بسياريشــخصيت
توان آشنا شد.
هم مي
دختريکه در 41سالگيزندانيسياسيشد
کند:
در بخشــي از کتاب، سوسنحداد عادل تعريفمي
از زمانيکه وارد مدرســه رفاه شــدم، با شهيد رجاييو
همســر آنشهيد آشــنا شــدم. به دليلجو سياسيآن
آموزانخواه ناخواه وارد يکمسير سياسي
مدرسه، دانش
مان ـ خانم توران
شــدند. پساز فرار مدير مدرســه
مي
بازرگان ـ به خارج از کشور، ساواک تصميم گرفت يک
هايمدرســه را گرفته، مورد بازجويي قرار
سري از بچه
دهد تا محل زندگيخانم بــازرگان را پيدا کند. يکي از
آموزان بازداشتشده من بودم که همراه سه، چهار
دانش
نفر ديگر بازداشــتشديم. ساعت03:11 يا 21شببود
که من را بردند در صندليجلوي يکماشين نشاندند و
يکنفر هم کنارم نشست. حالاشما تصور کنيد که يک
دختر بچه 41 ساله کوچکو ضعيفکه او را جلوييک
هايپشتو
اند و توسطسه نفر در صندلي
ماشين نشانده
دو نفر در دو طرفشمحاصره شده، چه حسي بايد داشته
باشد. همانجا احســاسکردم نبايد ترسيد، چرا که آن
پنج مرد تنومند واهمه زياديداشتند و خيلي مراقبمن
هايراه چشــمم
آيد از نيمه
بودند که فرار نکنم. يادم مي
را بســتند و به کميته ضدخرابکاري بردند. قطعا خدا در
آن لحظه قدرتروحي بالايي به منداده بود که نترسم.
خاطرم هســتکه زندان ما سلول مســتطيلشکل به
طــولدو و عرضيکو نيم متر بود و در چنين فضاي
کوچکي، چهار، پنج نفــر را جا داده بودند، به نحويکه
شــد به راحتيخوابيد. تنگيجا و شدت
موقعخوابنمي
گرمايمرداد مــاه در آن محوطه کوچکو دم کرده در
کرد.
کميته ضدخرابکاري، انسان را کلافه مي
الله ربانــي را در محوطه کميته
يکشــبمرحوم آيت
کردند. ايشــانهــم پيرمردي
خرابکاريشــکنجه مي
دانســتيمچه کســيرا
ضعيــفبنيه بودند. ما اول نمي
ها قلابگرفتند و من
کنند. يادم هست بچه
شکنجه مي
از پنجره بالا رفتم و ديدم آقايربانيشــيرازي اســت.
کوبيدندکه
محاســنشرا گرفته، ســرشرا به ديوار مي
ها هنوز تويگوشمنهســت. خيلي
صداي آنضربه
گشــتم و ناراحتبودم. فکر
ها که از بازجويي برمي
وقت
کردم حتما اين ناراحتي به طور ناخواسته از طرفمن
مي
ها انتقالخواهديافــتوليخانم دباغ که
بــه جمع بچه
واقعا در زندانحکم مادر را برايم داشتند، در آن وضعيت
کردند که باعث
ايرا يادآوريمي
به حالتشوخيمساله
دانستم که
شد. مي
خنده و کمرنگشــدن ناراحتيم مي
قدر طول بکشــد کــه به ديگران هم
ناراحتيم نبايد آن
منتقلشــود. ياد گرفته بودم ناراحتيم را نبايد به سلول
بياورم.
خاطرات بــد در زندان کم نداشــتيم. يــکروز عصر
نگهبانان آبرا قطع کردند و آبخوردن و دستشــويي
رفتنممنوع شد. اينوضع حدود 42 ساعتطولکشيد
و در گرمايشــديد آنموقع واقعا وضعيتدشــواريرا
برايهمه به وجــود آورده بود. يکبار ديگر هم به ياد
ها را سمپاشــي
دارم چند نفر آمدند و محوطه و ســلول
اي
کردند و درها را بســتند و رفتند. واقعا کار وحشــيانه
بود. چنــد نفر به حال مرگافتــاده بودند. آن روز همه
کوبيديم و فرياد
ها خيليعذابکشــيدند. به در مي
بچه
کشيديم که درها را باز کنيد.
مي
بعد از اينکــه از زندان آزاد شــدم، خيلي مريضاحوال
بودم. کسالتمن به حدي بود که عموما در دفتر مدرسه
خوابيدم و توانايي نشستنسرکلاسرا نداشتم. بدنم
مي
کردم آنسال نتوانم به
ضعيفشــده بود. احســاسمي
خواستم اين تصور
پايه بالاتر بروم. با اينهمه چون نمي
پيشبيايد که زندان به درسم لطمه زده، با جديتدرس
خواندم و موفقهمشدم.
پيام امام به گورباچف
مرضيه دباغ، يکي از ســه نفري استکه مامور به ابلاغ
پيــام امام خمينــي(ره) به گورباچفشــده بودند. او به
اللهجوادي آملي و آقايمحمدجواد اردشــير
همراه آيت
شوند.
لاريجانيدر هياتيســه نفره عازم شــورويمي
حضور او با حجابکامل از همان لحظه ورود به فرودگاه
قدر که دسته گل را به
شــود، آن
باعثشگفتيهمه مي
اللهجوادي
جاي اينکه به مســوول هياتسه نفره، آيت
دهند.
آملي بدهند، به خانم دباغ مي
در ديدار با گورباچف او دســتشرا به سمتهر سه نفر
کند تا دســتبدهد و خانمدباغسريع دستشرا
دراز مي
کشــد که براي گورباچفخيلي خوشايند نبود.
پسمي
هنگامخداحافظيهمدوباره گوباچفدستشرا بهسمت
کند. اين بار دباغچادر را رويدســتش
ايشــاندراز مي
دهد. گورباچفدر
اندازد و با دستي پوشيده دستمي
مي
گويد
کند با آرامشصحبتکند مي
حاليکه ســعي مي
مندســتمرا برايدســتدادندراز نکردم بلکه دستم
را به ســوي اين مادر انقــ ب دراز کــردم که بگويم
مان را به
اسلحه
هايخوبيهستيم، ما دست بي
همسايه
کنيم، شما هم مردهايتانرا تشويق
سويشــما دراز مي
کنيد دست بدونسلاحشان را به سويما دراز کنند.
مرضيه حديده چيدر تمام دورانزندگيمانند کودکيش
نا آرام بوده و هر لحظه جايي بوده اســت. زندانشــايد
تنها جايي اســتکه اين قدر طولاني او را در خود نگه
داشته است. انگليس، فرانسه، لبنان، شورويکشورهايي
ماند.
هستند که براي انجام وظيفه مدتيدر هر کدام مي
چي»
کتابديگرينيز با عنوان«خاطراتمرضيهحديده
در انتشــاراتسوره مهر به چاپرسيده استکه آنهم
در جايخود خواندني است.
ام الاسراء
هبي
ايمذ
«ام الاسراء» ماجرايزني استکه در خانواده
تحتولايت پدريروحاني به دنيا آمد. زادگاهشجهرم
اند. الگوياو مادرش
استکه مردم آن به دينداريشهره
گويد: «مادرم فاطمه
بود؛ زنيکه خــود در وصف او مي
فروغيجهرمي نام داشــتو در تقــوا و پرهيزکاريو
اعتقاد به مقدســاتمذهبي تالي پدرم بود. به طوريکه
گفت اسلام را بيشتر از شما فرزندانم دوست
هميشه مي
خواندند و
ها مدتطولانــيدعا مي
دارم... مــادرمصبح
قرآن تلاوتميکردند».
بهجت افراز 81 ســاله بود که شــاگرد اولشــد و به
استخدام آموزشو پرورشدرآمد. هر سال در امتحانات
شــدند. اولين
نهايــيشــاگردانشصددرصد قبول مي
هاي انقــ بدر تهران به 03 تير
برخورد او با درگيري
گردد.
1331 برمي
ايکه
فرداي آن روز به تهران آمديم و به مســافرخانه
يکــي از مديرانشجهرميبود، رفتيم. او برايمان تعريف
کرد که ديروز از بسآدم کشــته بودند که در آنجا حمام
خون راه افتاده بود؛ شهر تهرانهم مثلشهر ارواحشده
اي از غم
بود. نخستين بار که به تهران آمدم، انگار هاله
همه جا را فرا گرفته بود.
در 6431 خواهرشمحبوبه در رشــته پزشکي دانشگاه
تهران قبولشــد و هر ســه خواهر به همراه مادرشان
به تهران آمدند. بهجت ابتدا در دبســتانســره معاون
بود. پساز مدتيمدرســه رفاه تشــکيلشــد و امتياز
دبســتان آن به نام رفعتخواهر ديگر خانم افراز صادر
شــد. در همينمدرسه بود که ابتدا رفعتو سپسخانم
هايمجاهدين
محبوبه از طريقخود رفعتجذبفعاليت
شــدند. رفعتخيلي فعال بود و برايســازمان از جان
گذاشت. چند بار به ســفر خارجي رفته بود و با
مايه مي
برد. سال25 مساله تغيير ايدئولوژي
خود ســ حهم مي
سازمان مجاهدين پيشآمد.
محبوبــه و رفعتفکر کــرده بودند که چونســازمان
مجاهديــنخلق از نظر ايدئولوژي انحــرافپيدا کرده،
توانند به آنها ملحقشوند. اگر هم در مبارزه تکروي
نمي
دهند و به دســتساواک
را در پيشبگيرند آنها را لو مي
شــوند. پسبهتر اين استکه از ايرانخارج
گرفتار مي
شوند و به کشور ديگري بروند و خودشان را يکجوري
گــم و گور کنند که ســازمان مجاهدينخلــق به آنها
دسترسي نداشته باشد و از دست آنها راحتشوند.
ســازمان مجاهدين وقتي مطمئن شد که رفعتحاضر
به تغيير ايدئولوژي نيست، وي را برايعملياتچريکي
عليه ســلطانقابوسدر عمان به ظفار فرستاد؛ در حالي
دانســتند که او آموزشکافي نديده است. رفعت
که مي
همانجا به شهادترسيد.
ند، محبوبه هم به آنجا
وقتيکــه امام(ره) به پاريسآمد
کرد. در اين
رفــتو به منزل امام (ره) رفــتو آمد مي
اشرفته و با
زمــانمنافقين او را پيدا کردنــد و به خانه
کپســول زهر او را به قتل رساندند؛ به طوريکه وقتي
هايسياه رويصورتشبود.
اشرا آوردند، لکه
جنازه
پــساز خاطرات تلخخانواده افــراز، کتاب به فرازهاي
شيرين انقلاب، يعني تظاهراتسال 75 و بازگشت امام
رسد. در اين ايام تبليغاتفراوانو علني
(ره) به ايرانمي
کردند. وقتي
ها در تظاهراتشرکتمي
شده بود و خيلي
قرار شــد امام(ره) از پاريسبيايند، مدرســه رفاه محل
ريزي براي اســتقبال از امام(ره) بود. «در روز 12
برنامه
بهمن از صبح تا شــبهمه در خيابان بوديم... شروع به
شعار دادنکرديمو پشتسرمانجمعيتزياديراه افتاد
جمعيتبه چند هزار نفر
÷
و از ســاعتنه تا ده شباين
رسيد و تظاهراتما ادامه يافت. تا 11 شب ادامه داشت
و بعــد به منــزل آمديم تا اينکه راديــو اعلام کرد: اين
صداي انقلاب است».
ادامــه کتاببه توصيفاتفاقــاتپساز انقلاب، جنگ
و ماجراهايمســؤوليتخانم افراز در اداره امور اســرا و
پردازد که در جايخود خواندني است.
مفقودين مي
1...,12,13,14,15,16,17,18,19,20,21 2,3,4,5,6,7,8,9,10,...40
Powered by FlippingBook